نوشته: Samanta Schweblin
ترجمه از اسپانیایی به انگلیسی: Megan McDowell
منتشر شده در شماره ۲۴۷ The paris review بهار ۲۰۲۴
انتخاب و ترجمه از انگلیسی به فارسی: camamag.ir
پدرم تلفن را جواب میدهد. بیستوسه ساله است و، مثل همه در دههی نود، گوشی را برمیدارد بی آنکه بداند چه کسی پشت خط است. مردم تمام روز زنگ میزنند، و پدر و مادرم گوشی را برمیدارند و میگویند: «الو؟» و بعد کسی میگوید: «کارمِنم(it’s carmen)»، یا «از ادارهی پست تماس میگیرم»، یا «برای تأیید وقتتان تماس گرفتم.» اما شبها، اگر تلفن زنگ بزند و پدرم جواب بدهد، هیچکس حرفی نمیزند. او گوشی را کنار گوشش نگه میدارد تا از ایستادن بیحرکت، یا از سؤال کردن در خلأ، یا حتی گاهی از فحش دادن خسته شود. گوشی را سر جایش میگذارد، و با اینکه صدای کلیک مکانیکی به سکوت پایان میدهد، میداند چیزی بیشتر از این در کار است.
زمانیست که هنوز در خانه چیزهای زیادی بیسیم کار نمیکنند. لیتیوم، عنصری نامرئی، درون باتریها پنهان است—باتریهایی که خودشان در محفظههای پلاستیکی کوچکی جا گرفتهاند—و بیصدا در صدها و هزاران قلب فلزی میتپند، بیآنکه کسی توجهی به آنها داشته باشد؛ و در آن محله، در البولسونِ آرژانتین، و در همهی شهرهای دنیا، این نیروی تازه چیزی شبیه یک معجزهی ساده به نظر میرسد.
برای اینکه تلفن زنگ نزند، پدرم پیش از آنکه مرا بخواباند، سیمش را از پریز میکشد. همه حواسشان به خواب من هست—پدر و مادرم، پدربزرگ و مادربزرگم، دکترها، زنی که گاهی برای نظافت میآید. خواب میتواند خطرناک باشد. عضلاتی را که هنوز ضعیفاند، تاندونهایی را که هرگز درست جوش نخوردهاند، کرخت میکند. همه میپرسند: «بچه خوب خوابید؟»
تماسها فقط برای پدرم هستند. اگر مادرم جواب بدهد، تماسگیرنده فوراً قطع میکند. اما پدرم، که فروشنده است و کارش بیش از هر چیز خواندن چیزهایی است که روی صورت آدمها نوشته شده و خودشان از آن بیخبرند، حالا با سکوتی بیچهره روبهرو میشود و مدتها گوشی را کنار گوشش نگه میدارد، در حالی که از اضطرابِ خودش وحشت کرده است.
هشت ماه پیش از شروع تماسها، من نزدیک دو سال دارم و در اتاق نشیمن مادربزرگ پدریام جلوی یک تلویزیون گروندیگ نشستهام. وقتی حواسم پرت میشود، چهار دستوپا میروم و تلوتلوخوران اینطرف و آنطرف میگردم و هر چیزی را که سر راهم باشد، هر چیزی را که در دسترسم باشد، وارسی میکنم. مادرم به هر کسی که مراقبم است میگوید: «لطفاً مواظبش باشید.» همان عصر هم، پیش از آنکه ما را برای چند ساعت به خانهی مادربزرگ ببرد، این را به پدرم میگوید.
کارتون در اتاق نشیمن پخش میشود، اما پیکسلهای صفحه فقط گاهی مرا سرگرم میکنند. پدرم هوشیار است؛ از پشت میز ناهارخوری نگاهم میکند. با مادربزرگ حرف میزند، اما حواسش به حرکات من هم هست، به گفتوگوی مداومی که با چیزهای دوروبرم دارم.
اگر اشیا کاربردشان را روشن نکنند، آنها را میمکم، گاز میزنم، به هم میکوبم. دمپایی را به کنترل تلویزیون، کنترل را به ماشینحساب روی قفسه؛ ساعت مادربزرگ را در دهانم میگذارم و بعد، پیش از آنکه روی زمین رهایش کنم، چند بار به دمپایی میکوبمش. چیزهایی که کاربردشان را میفهمم آرامم میکنند. عروسکهای روسیِ قفسهی پایین از هم باز میشوند، یکی در دیگری جا میگیرد و دوباره بسته میشوند. جفتوجور کردنشان سخت است، اما در این شکلهایی که از وسط باز میشوند و دوباره کامل میشوند، نوعی میل به تمامیت هست که بیش از عددهای دیجیتال ماشینحساب یا پیکسلپیکسلهای صفحهی گروندیگ مرا جذب میکند.
یک سکوت طولانی کافی است تا پدرم برگردد و نگاهم کند. جلوی تلویزیون نشستهام، دوروبرم پر از چیزهایی است که روی زمین پخش شدهاند، و با ترس به او خیره میشوم. او بلند میشود و با عجله به طرفم میآید، چون آنچه در حال رخ دادن است قشقرق نیست—این را همان لحظه میفهمد. این آن سکوتی نیست که پیش از گریه میآید. گونههایم را دیده که باد کردهاند و سرخ شدهاند، اما چند ثانیه طول میکشد تا بفهمد نمیتوانم نفس بکشم. یکی از دستهای کوچکم را مشت میکنم و ناشیانه به دهانم میکوبم.
«چی کار کردی؟» میپرسد.
سعی میکند مشتم را باز کند، دهانم را باز کند. از دستش میلغزم، دوباره میگیرتم. انگشتانم را به زور از هم باز میکند. ناگهان چیزی را قورت میدهم—چیزی را قورت میدهم—و پدرم با وحشت نگاهم میکند.
«اون چی بود؟ چی قورت دادی؟» فریاد میزند.
چشمهایم پر از اشک میشود.
«چی قورت دادی؟»
میگویم: «هیچی.» و صدایم آنقدر شیرین است که راست به نظر میرسد.
صدای خودم خاطرهای است که هر بار برمیگردد، همهچیز را قطع میکند. از این لحظه به بعد، من و پدرم صحنه پشت صحنه، عمل و نتیجه را با وضوحی تیز به یاد خواهیم آورد، مثل آژیری که هیچکداممان هرگز نمیتوانیم خاموشش کنیم. میگویم «هیچی» و از معجزهی زبانم که به سقف دهانم میخورد، از هوایی که از نایم پایین میرود و به ریههایم میرسد، و از ارتعاش تارهای صوتیام به وجد میآیم.
اجازه میدهم پدرم مرا در آغوش بگیرد؛ هنوز به او اعتماد دارم. دهانم را باز میکند، میخواهد باور کند چیزی نیست.
«راستشو بگو، مهمه. چیزی قورت دادی؟»
سرم را تکان میدهم.
«هیچی قورت ندادی؟»
سؤالش انگار فرق دارد، اما ترفندش را میفهمم و همان جواب را میدهم.
در این زمان، در البولسون و همهی شهرهای دنیا، تقریباً هر چیزی که با برق کار میکند با سیم به دیوار وصل است، و باید صبر کنیم تا مادرم برگردد و نظرش را بگوید. در این فاصله، پدرم در ذهنش تکرار میکند: خوبه، خوبه—ذکری بیصدا که در شقیقهاش میکوبد. از تصور بدترین حالتها خسته شده و وقتی میبیند خیلی زود دوباره حواسم پرت میشود، بازی میکنم، میخندم و قاچ نارنگیای را که جلوی من میگذارد بیدردسر در دهان میگذارم و قورت میدهم، آرام میگیرد.
اما عصر، وقتی به خانه برمیگردیم و شام میخوریم، شروع میکنم به سرفه کردن. بعدتر از خواب با حالت تهوع بیدار میشوم و، برای احتیاط، مرا به اورژانس میبرند. دکتری به سینهام گوش میدهد. «همهچیز خوب به نظر میرسه»، با مهربانی نگاهم میکند. «اگر علائمی دیدید، فردا برگردید.» گونهام را میکشد. «یا پسفردا، اگر چیزی در مدفوعش نبود ولی هنوز حالت تهوع داشت.» و همانطور که درِ اتاقش را باز میکند، از همان حالا دنبال بیمار بعدی در سالن انتظار میگردد.
مادرم با دقت، هر بار که دستشویی میکنم، آن را با چنگال خرد میکند. مرا همانطور که دیده بود دکتر معاینهام کرد بررسی میکند، اما با گوشهایش به جای گوشی پزشکی. از تماس آن گوش سرد با شکم و سینه و پشتم جیغ خنده میکشم، اما میان خندهها هنوز سرفه میکنم. مادرم، که یاد گرفته مراقبت یعنی فهمیدن اینکه چه باید کرد و چرا، گوش میدهد و گوش میدهد و نمیداند دنبال چه صدایی است. بیقرار میشود. به نظر دومی نیاز دارد و برای روز بعد از پزشک خانوادگی وقت میگیرد.
صبح بیصدا بیدار میشوم—صدا ندارم—و کمی تب دارم. عصر، مشکل تنفسم شروع میشود. مادرم با بیمارستان تماس میگیرد و این بار دکترها نگران میشوند. در سالن انتظار استفراغ میکنم و مرا بیمعطلی به رادیولوژی میبرند. پزشکی جداگانه با مادرم حرف میزند و عکس را روی جعبهی نور میگذارد. تصویر، سیاهی متراکمی است که استخوانهای قفسهی سینه و سایهی بعضی اندامها بهزحمت در آن دیده میشوند. در مرکز تصویر، میان ترقوهها و کمی پایینتر از گلو، یک دایرهی سفیدِ کامل آویزان است، آنقدر پرنور که انگار چراغ جعبه از درونش میتپد.
بعد از آنکه مادرم و مرا به خانه برمیگرداند، پدرم به خانهی مادربزرگ میرود و همه چیزهایی را که با آنها بازی کرده بودم بررسی میکند، در حالی که تصویر آن دایره در ذهنش واضح است. ساعت دیجیتال کنار مبل را باز و بسته میکند، محفظهی باتری کنترل تلویزیون گروندیگ را باز و بسته میکند، درِ کوچکِ مشکی ماشینحساب را باز میکند اما دیگر نمیتواند ببنددش. مادربزرگ میپرسد: «از کجا فهمیدی کار نمیکنه؟» خیلی زود میفهمد چرا پسرش به او اینطور نگاه میکند، اما جوابی ندارد.
برای بیرون آوردن باتری سکهای، عمل جراحی برای فردای آن روز در باریلوچه، هفتاد و پنج مایل دورتر از البولسون، برنامهریزی میشود. صبح زود راه میافتیم تا اول وقت به بیمارستان برسیم. وقتی بستریام میکنند، لحظهای هست که تنها میمانم. پرستار مسئول متوجه شده پروندههایم همراهم نیست و برمیگردد تا آنها را بیاورد. شاید این اولین بار باشد که در جایی غیر از اتاق خواب خودم یا خانهی مادربزرگ، کاملاً تنها میمانم.
روی برانکاردی در راهروی بخش جراحی دراز کشیدهام. نمیترسم. به چراغ فلورسنت بالای سرم نگاه میکنم—دراز، لرزان، و چشمگیر. میدانم چند روز است که تقریباً حرف نزدهام، اما چه میدانم از اینکه چه چیز طبیعی است و چه چیز نه؟ دیروز مردی در تلویزیون گفت دندانهای شیری باید بیفتند تا دندانهای واقعی دربیایند؛ شاید حرف زدن هم باید متوقف شود تا اولین کلمات بزرگسالی برسند. شاید همهی بچههای همسن من از چنین راهرویی گذشتهاند، یا خواهند گذشت، و این نور بالای سرم دارد کاری با بدنم میکند. شاید، همانطور که دکترها میگویند، فقط باید صبر کرد.
متخصص بیهوشی مرا به خواب میبرد و جراح با دو دستیار، با آندوسکوپی، باتری را خارج میکنند. لیتیوم، که در قلب فلزیاش پنهان بوده، با رطوبت درونی بدن فعال شده و مری را با سوختگی عمیق و تیرهای سوراخ کرده است. تارهای صوتی آسیب دیدهاند و رفلاکس هم زخمهایی به جا گذاشته. لوله در من میگذارند و سه روز را در بخش مراقبتهای ویژه میگذرانم. دکترها دربارهی احتمال آسیب به پوشش اندامهای نزدیک به مری حرف میزنند. مادرم از این سوی تخت به آن سو قدم میزند. نمیتواند بنشیند، نمیتواند فکر کند. دکترها تصمیم میگیرند تراکئوستومی انجام دهند. شش ساعت بعد بیدار میشوم و دستهایم مستقیم به سمت گلویم میروند، هرچند جایی که بیشتر میخارد کمی پایینتر است. دست میکشم، ناشیانه، و انگشتانم به پلاستیک میخورند. برآمدگیِ بازی که حالا بخشی از بدنم شده است. دکترها از ما صبر میخواهند و برگههای ارجاع میدهند. وقتی به خانه برگردیم، باید برای عمل بعدی با متخصصی در بوئنوسآیرس وقت بگیریم.
خیلی دیر شده است. کسی آن را نمیگوید، اما همه میدانند. درست وقتی بچههای همسن من دارند با کلمات پیچیدهتر بازی میکنند، قدرت لحن را کشف میکنند و لذت سکوتهای عمدی را میفهمند، من همان چند کلمهای را هم که بلد بودم از دست میدهم. گریه نمیکنم، نمیترسم؛ هنوز چیزهای زیادی هست که برایم شگفتانگیز و کنجکاویبرانگیز است. دوست دارم حمامم کنند. دوست دارم پدرم روی چهارپایهی کوچکی که مادرم برایش کنار گذاشته بنشیند و مرا روی آب نگه دارد تا شناور ماندن را یادم بدهد. هنوز نتوانستهام، اما تلاش میکنم، شکمم را از هوا پر میکنم. تنها کاری که باید بکند این است که با کف دستهایش مرا نگه دارد و بعد جرئت کند رهایم کند.
اما نمیتواند. پدرم عوض شده است. از نگاه کردن به چشمهایم طفره میرود و نگاه اخموش روی آن برآمدگی پلاستیکی ثابت میماند. نباید آب برود داخلش، پدرم فکر میکند؛ اینجا در حمام، صبحها در محل کار، در فروشگاه سر راه خانه، و در ماشین، وقتی میخواهد جلوی خانه ترمز کند: نباید آب برود داخلش. بدن مرا روی کف دستهایش نگه میدارد و از چشمهایی که میگویند «لطفاً، لطفاً، لطفاً» فرار میکند. میخواهم رهایم کند و او نمیداند چگونه باید رها کند—قطعیای در مدار که به آغوشش هم وصل است. نه میتواند رهایم کند، نه میتواند نگهم دارد. اندازهام همان اندازهی یک هفته پیش است، اما چیزی در بغل گرفتنش از تنظیم خارج شده. بابا، چی شده؟ چی شده، چی شده؟ میخواهم بدانم، اما گلویم نمیتواند این سؤال را حمل کند، چون بیش از حد باز است. باید بتوانی هوا را فشار بدهی تا سکوت به چیزی تبدیل شود، تا درون را به بیرون هل بدهی، اما برای من درون و بیرون اصلاً چیست؟ در هر حال، مشکل این نیست که نمیتوانم حرف بزنم؛ مشکل این است که اگر حرف نزنم، او به من نگاه نمیکند.
مادرم میفهمد چه اتفاقی میان من و پدرم در حال رخ دادن است—یا چه چیزی دیگر رخ نمیدهد. اما چه کاری از دستش برمیآید؟ از همان اول، از همان لحظهای که دستم را از دیوارها جدا کردم و راه رفتن را خودم شروع کردم، همیشه به طرف او دویدهام. دنبال آن جنونِ لذت شدید بودهام که از این میآمد که مرا از یک پا وارونه بگیرد، یا دستش مچ پایم را در بر بگیرد، یا انگشتهایش به دندههایم حمله کنند؛ یا اینکه لبهایش را به سینهام بچسباند و آنقدرغرّش کند که ارتعاش تارهای صوتیاش درونم بلرزاند. و پیش از آن، آن نمایش مشترک: وقتی مرا در آغوش مادرم یا چسبیده به پاهایش پیدا میکرد و خشمگین و دلخور نگاهم میکرد. و من از خوشی جیغ میکشیدم و فکر میکردم: شروع شد! الان اتفاق میافتد! بعد هر چه در دست داشت رها میکرد، میانداخت روی زمین، و با آغوش باز دولا میشد. او مرا اینطور تربیت کرده بود که با استیصال به سمتش بدوم.
مادرم از این که پدرم را ترجیح میدادم، دلخور میشد، اما هر چیزی که مرا خوشحال میکرد، او را هم خوشحال میکرد، همانطور که هر چیزی که به من آسیب میزد، او را غمزده میکرد. حالا که آغوش پدرم اتصالش را از دست داده، مادرم سعی میکند با او حرف بزند. شبها روی تخت مینشیند و میگوید: «چی شده؟» و بعد خشک و مستقیم میپرسد: «کجایی؟» در حالی که با دستش گرفتگی گردنش را ماساژ میدهد. صبحها هم همینطور راه میرود، موقعی که صبحانه آماده میکند. با انگشتهایی که روی گردنش فشار میآورند و آرنجی که مثل آنتن به هوا اشاره کرده، شبیه عروسکی است که از دست خودش آویزان شده باشد. تمام تابستان همینطور راه خواهد رفت؛ تا آخر بهار یاد میگیرد درد را نادیده بگیرد، و زمستان هر دو دستش را پایین میاندازد، دستهایی که آنقدر مشغولاند که تسلیم شدنش هرگز دیده نمیشود.
نزدیک هشت ماه بعد، در صندلی ماشینم چرت میزنم. سیویک پوند و پنج اونس وزن دارم و با سرعت هفتاد و پنج مایل در ساعت از میان بیابان به سمت بوئنوسآیرس میرویم. پدرم رانندگی میکند. خسته است و سفر تازه شروع شده. مادرم به منظرهی بیرون خیره شده. در ماشین احساس آرامش میکند. هر فضای بستهای که خودش با دقت بررسی کرده، برایش بیخطر است.
عمل سوم در بیمارستان ایتالیایی بوئنوسآیرس انجام میشود. از میان تمام دفعاتی که در شش سال اول زندگیام در معرض اتاق عمل قرار خواهم گرفت—چهار بار در مجموع—این آخرین باری است که پدر و مادرم هنوز امیدی دارند. هنوز باور دارند بدنِ یک بچه بالاخره خودش را ترمیم خواهد کرد.
دو خیابان آنطرفتر از بیمارستان، اتاق هتلی اجاره میکنند. نوبتی استراحت میکنند تا همیشه یکی کنار من باشد. من هنوز بیخیالام، چون از هر چیز تازهای لذت میبرم و از پیامدهای این فاجعهی مشترک و رو به گسترش بیخبرم. به جای کلمات صدا درمیآورم، هر جزئی از زبان بدن پدر و مادرم را میبینم و با دقتی مؤمنانه تقلید میکنم.
پدرم گاهی، کنار تخت من، میپرسد: «میفهمی؟» بدون اینکه نگاهم کند، و بیآنکه منتظر جواب باشد. برایم کتاب کودک میخواند، روزنامه، مقالههای مجله. گاهی ساکت میشود یا خوابش میبرد. وقتی نگاهم میکند، میخندم. وقتی با من حرف میزند، میخندم—دوستم داشته باش، دوستم داشته باش، دوستم داشته باش. میخواهم بگویم: من خوبم، تو چهات شده؟ کجایی؟ اما چون نمیتوانم حرف بزنم، بدنم را پیچوتاب میدهم، صورتم را کجوکوله میکنم. او زبان بدن تازهای را که دارم یاد میگیرم نمیفهمد، و صداهایی که از تراکئوستومی درمیآورم آزارش میدهد. وقتی از خواب میپرد و سرش ناگهان صاف میشود، انگار نه اینکه تازه از جایی برگشته باشد، بلکه باورش نمیشود هنوز در همانجاست. من میخندم، و خوشخلقیِ من هم عذاب دیگری برای اوست.
به محض اینکه مرخص میشویم، راهی البولسون میشویم. سفر طولانی است—قبلاً هم این مسیر را رفتهایم؛ هر تابستان از لا پامپا میگذریم تا به دیدن پدربزرگ و مادربزرگ مادریام در لا پلاتا برویم. پدرم هزار و پنجاه و پنج مایل رانندگی میکند، با این برنامه که فقط یکبار بایستد، چند ساعت بخوابد و صبحانه بخورد. به هر حال باید در پمپبنزین خنرال آچا بنزین بزنیم، چون در دههی نود، گذشته از اینکه تقریباً همه چیز با سیم به دیوار وصل است، بنزین هم زیاد دوام نمیآورد و آنجا آخرین پمپبنزین پیش از نوکن است.
کمی مانده به رسیدن به خنرال آچا، شروع میکنم به خمیازه کشیدن. برای پدر و مادرم، این فقط یک اتفاق عادی نیست، چیزی شبیه معجزه است. البته که میتوانم در ماشین بخوابم، و در واقع ساعتها هم میخوابم، اما چیزی در خرخر موتور مرا بیشتر مضطرب میکند تا آرام، و وا دادن برایم سخت است. بعد مادرم کاری را میکند که خیلی دوست دارد: میرود عقب، کنار صندلی من، مرا بیرون میآورد و روی پاهایش میخواباند. پدرم قبلاً میگفت: «این خطرناکه.» یک بار میگفت، دوباره میگفت، تا وقتی که او مرا دوباره میبست. اما ظاهراً دیگر نمیداند چه چیزی خطرناک است و چه چیزی نه. و چون کسی مخالفت نمیکند، همانجا میماند و پتوی زردم را روی هر دومان میکشد. من وول میخورم و انگار نزدیک است بیدار شوم. مادرم خستگی خودش را مثل یوغی روی دوشش حس میکند، آنقدر سنگین که با غریزهی مراقبتش رقابت میکند. اما نگه میدارد، بغلم میکند، و جایی در امتداد آن کشیدگی بیپایان جادهی ۱۵۲—«بالاخره، معجزه»—من عمیق به خواب میروم.
تا وقتی به پمپبنزین میرسیم، شب شده است و برای پمپها صف تشکیل شده. جمعه است، فصل شلوغ سال، و میان صدای باز و بسته شدن درهای ماشین، حرفزدنها و فریادها، پدر و مادرم هر کاری از دستشان برمیآید میکنند تا من بیدار نشوم. خیلی آهسته، مادرم خودش را از زیر من بیرون میکشد، مرا روی صندلی عقب میخواباند و با پتوی زردم میپوشاند.
خم میشود و آرام میگوید: «قهوه میخوای؟»
پدرم برمیگردد و نگاهش میکند. به موهایی نگاه میکند که بلند و رها روی سینهاش افتادهاند. بعد از این سفر، همیشه موهایش را کوتاه نگه خواهد داشت و دیگر با او در یک تخت نخواهد خوابید؛ روی تشکی روی زمینِ اتاق من خواهد خوابید. پدرم آنقدر خسته است که دیر جواب میدهد.
مادرم آرام میگوید: «پس قهوه.»
بااحتیاط از ماشین پیاده میشود و پدرم تا وقتی از دیدش بیرون برود، نگاهش میکند. بوقی به او یادآوری میکند نوبتش رسیده. با خودش میگوید: فقط باید ماشین را روشن کنی و جلو ببری تا کنار پمپ. اما چیزی که حس میکند خستگی فیزیکی نیست، چیزی است تیرهتر و تهدیدآمیزتر.
مردی بلندقد و درشتاندام میان پمپها حرکت میکند و پول جمع میکند. چند ماه بعد، پدرم در جستوجوی اطلاعات، از مقالهای در روزنامهی محلی خواهد فهمید او چهلوشش سال دارد، نام خانوادگیاش موریس است، و این پمپبنزین را غیرمنتظره از پدری به ارث برده که نمیدانسته هنوز زنده است. در مقاله از قول موریس آمده است: غریزی است، تشخیص میدهی کدام قسمت زودتر چرخهاش را کامل میکند و توجهت را میبری همانجا. اگر در ساعات شلوغی روی پمپها تمرکز کند، شبها پمپ را به دست زنش میسپارد و میرود بلیت بختآزمایی بفروشد. فرقی نمیکند پمپ باشد یا کارتهای رنگی، پول از هر جا بیاید، همهچیز برمیگردد به یک چیز: آماده بودن و توجه داشتن. دو چیزی که، خودش توضیح میدهد، مردم اغلب با هم اشتباه میگیرند، در حالی که یکی نیستند.
موریس میگوید: «بیستوهفت پزو.»
شلنگ را سر جایش میگذارد و به پدرم زل میزند، پدرم هم که بیحوصلگی او را حس کرده، در جیبهایش میگردد. پول باید در جیب شلوارش باشد، یا کت، یا جیب پیراهن. خستگیاش را میسنجد و با خودش میگوید: حالا فقط باید پول را پیدا کنی. بالاخره دوباره سوار ماشین میشود تا کیف پولش را در جیب درِ راننده، در داشبورد، در کیفش بگردد. آن را بین دو صندلی جلو پیدا میکند. موریس با دستهای ضربدری منتظرش ایستاده. نگاه کوتاهی به دو طرف میاندازد تا پمپهای دیگر را زیر نظر داشته باشد و لحن صدایش عوض میشود.
«تو دوست داری بنزین آماده باشه، نه؟»
پدرم نمیفهمد منظور سؤال چیست.
«خب، منم دوست دارم وقتی میآم پول بگیرم، پولت آماده باشه.» پدرم میبیند چیزی میجود، هرچند شبیه آدامس نیست. «چرا همیشه باید من منتظر تو بمونم؟»
پدرم جا میخورد. آیا قبلاً این اتفاق افتاده؟ شاید در مسیر رفت به بوئنوسآیرس؟ این مرد او را به یاد دارد؟ یا شاید پسری با تراکئوستومی را؟ پدرم چند قدم جلو میرود، پول را به دستش میدهد و بیآنکه حرفی بزند برمیگردد.
مادرم هنوز برنگشته، برای همین پدرم ماشین را کنار ردیف سپیدارها پارک میکند و پیاده میشود تا سیگار بکشد، و نگاه میکند که موریس چطور سریع از ماشینی به ماشین دیگر میرود. کارگرهایی هستند که به او در پمپها کمک میکنند، اما همین که نوبت پرداخت کسی میرسد، موریس ساکت و با اخم جلو میآید. این مشتریها هستند که باید سلام کنند، خیلی ممنون بگویند و خداحافظی کنند. موریس فقط پول را میگیرد و سر تکان میدهد.
پدرم به ماشین تکیه میدهد و دنبال مادرم میگردد. من آن طرف شیشه خوابیدهام، روی صندلی عقب کش آمدهام، پیچیده در پتو و تقریباً کاملاً پنهان. ظاهراً مادرم با دقت پتو را در جایی که تراکئوستومی است کنار زده—هیچ چیز نباید تنفسم را مختل کند—اما چشمهایم را پوشانده تا نور اذیتم نکند. فقط نوک بینیام بیرون مانده، و همین است که برای پدرم دوستداشتنی است. با دقت نگاهم میکند، و کمکم اسمم را با همان شدتی در ذهنش مرور میکند که روز انتخابش کرده بودند: الیاس. الی. ال. فکر میکند بینیام شبیه بینی مادر خودش است، و یادش میآید که چطور همیشه آن را جمع میکنم، تمام وقت، و این علامت شروع خندهام است. به این فکر میکند و به زحمت جلوی گریهاش را میگیرد.
وقتی مادرم برمیگردد، پدرم تصمیم میگیرد به دستشویی برود.
مادرم میگوید: «قهوهت سرد میشه.»
پدرم از کنار موریس رد میشود؛ موریس از کافه بیرون میآید، پول میشمارد و او را نمیبیند. پدرم سعی میکند تا جای ممکن وقت تلف نکند، چون حالا همه کارهایش را همینطور انجام میدهد: حواسپرت، اما بیاتلاف وقت، بیدرنگ. در حالی که ادرار میکند، نوشتهای را که کسی با رنگ قرمز روی کاشیهای بالای آبریز نوشته میخواند: «لطفاً زنگ بزن.» شماره را بارها و بارها و بارها میخواند، و بعد جلوی یکی از روشوییهای پیشخوان بلند فورمیکا میایستد و به خودش در آینه نگاه میکند. لحظهای جا میخورد. نکند دیوانه شدهام؟ چون صدای مادرم در دستشویی میپیچد. میگوید: «ببخشید، دستمال توالت دارید؟» اما فقط ذهن اوست که کند کار میکند. صدا از آن سوی آینه میآید و زن دیگری فوراً جواب میدهد: «بله، بفرمایید.» حالا که میفهمد منتظر او نیست، پدرم شیر آب را باز میکند، دستهایش را زیر آب میگیرد و خودش را به جریان آن میسپارد. چند ثانیه چشمهایش را میبندد. احساس میکند تاریکیای دورش را میگیرد، انگار ته مخزنی ایستاده و آب سریعتر از آن بالا میآید که او بتواند بفهمد چه خبر است. باید دستهایش را از زیر آب بیرون بکشد تا بتواند چشمهایش را باز کند. بعد شیر را میبندد و بیرون میرود.
پدر و مادرم جلوی درِ دستشویی منتظر هم میمانند—شاید آخرین باری که اصلاً منتظر هم میمانند. در واقع این پدرم است که منتظر است. همانطور که جلوی دستشویی زنانه ایستاده، به سپیدارها نگاه میکند و لحظهای با خودش فکر میکند نکند واقعاً او مرا تنها در ماشین گذاشته باشد. بعد مادرم بیرون میآید و در سکوت کنار هم راه میروند. پدرم درِ خودش را باز میکند، مراقب است صدا نکند. وقتی میبیند مادرم میخواهد به جای صندلی جلو، عقب بنشیند، با زبان صدای کوتاهی درمیآورد و آرام میگوید: «بذار بخوابه.» میخواهد معجزهی خواب را طولانیتر کند. «بیا جلو.»
مادرم میداند حق با اوست. مکث میکند، اما قبول میکند، درِ صندلی جلو را آهسته باز میکند، مینشیند، آرام میبنددش و بعد از آینه مرا نگاه میکند. مرا مجسم میکند که زیر پتوی زرد جمع شدهام و با خودش میپرسد آیا امن است که بگذارد همینطور بخوابم. نکند پارچه دور تراکئوستومی زیادی تنگ باشد؟ اما اگر تکانی بخورم، میشنود—او تمام ظرافتهای نفسکشیدنم را میشناسد. سکوت بهترین نشانه است، و مخصوصاً شبها از این سکوت لذت میبرد. وقتی پدرم درِسمت خودش را میبندد، چراغ خاموش میشود و پتوی زرد تیرهتر به نظر میرسد. ماشین را روشن میکند و دوباره میافتیم توی جاده. قهوه مینوشند، با صدای کم به اخبار گوش میدهند و پچپچکنان با ناراحتی چیزی میگویند. و بعد، پس از سکوتی طولانی، خیلی طولانی، و برای نخستین بار در این سفر، مادرم بالاخره تسلیم میشود: خوابش میبرد.
چند سال بعد، ادارهای دولتی در استان بوئنوسآیرس دستور خواهد داد مجسمههای عظیمی را که هر شصت مایل یکبار در دو سوی آن جادهی صاف و بیپایان نصب شدهاند بردارند: هفت ماشین تصادفی، آنقدر مچاله و پیچخورده روی تیرهای بلند فلزی که تقریباً دیگر نمیشود شناختشان. پایین هر کدام، نام خانوادگی خانوادهای که زمانی سوارش بودهاند، با تعداد کشتهها و هشداری به رنگ قرمز روی لوحی آبی نوشته شده است: «خواب نرو!» کمپین پیشگیری از تصادف هنوز در دههی نود برقرار است و با اینکه پدرم سرعتش را کم نمیکند، رادیو را دوباره روشن میکند. هر از گاهی در آینهی عقب مرا چک میکند. از آن زاویه نمیتواند نوک بینیام را ببیند، اما همین که آن را به خاطر بیاورد کافی است. یک دستش را روی فرمان نگه میدارد و بعد از مدتی دست دیگر را جایگزین میکند. گاهی آه عمیقی میکشد.
مادرم تقریباً یک ساعت بعد، سر تقاطع جادهی ۲۴، بیدار میشود. چند ثانیه طول میکشد تا مه خواب از سرش کنار برود، و از پدرم میپرسد خسته است یا نه. برای باز کردن سر حرف، پدرم چیزی را که مرد پمپچی به او گفته بود تعریف میکند.
«عجیبه، نه؟ اینکه یادش مونده باشم…»
مادرم جواب نمیدهد؛ دارد به آینهی عقب نگاه میکند. در فاصلهی یک میلیثانیه بعدی، نفسش بند میآید. میپرد، خودش را به سمت صندلی عقب پرت میکند. پدرم سعی میکند بفهمد چه خبر شده، اما کامیونی به سمتش میتازد و نمیتواند چشم از جاده بردارد. جیغ او را میشنود و از گوشهی چشمش میبیند پتوی زرد من با خشونت در هوا پرت میشود. مادرم سعی میکند چیزی بگوید، میان گریههایی که راه گلویش را بسته. بالاخره جمله را بیرون میاندازد: «نیست!»
پدرم محکم ترمز میکند و میزند کنار جاده. ماشینی با سرعت رد میشود و بوق میکشد.
«نیست!» مادرم جیغ میزند. «نیست!»
«یعنی چی نیست؟» پدرم میپرسد، چون چیزی که او میگوید بیمعناست، یا تصور کردنش زیادی سخت است، و حالا دارد با مشت به او میکوبد. پدرم ماشین را کاملاً نگه میدارد و برمیگردد. من نیستم. دیگر آنجا نیستم. ناپدید شدهام.
پتو هست، مادرم که دارد از ماشین پیاده میشود هم هست، اما من کجا هستم؟ پدرم هم پیاده میشود و صندلی عقب را میگردد. بیرون، مادرم بالا و پایین جاده را نگاه میکند و مشتمشت موهایش را میکشد، انگار چیزی عظیم درون سرش رفته و دارد میخواهد آن را از هم بشکافد.
پدرم فریاد میزند: «وقتی رفتی دستشویی درِ ماشین رو قفل نکردی؟»
مادرم انگار اصلاً در وضعی نیست که جواب بدهد. پدرم بدون اینکه صبر کند او برگردد، ماشین را روشن میکند و دور میزند، و حالا او هم دوباره داخل است، حالا کمربندش را میبندد. از اینجا به بعد همهچیز همینطور رخ میدهد: پریدهپریده، آشفته، و در عین حال با کندیِ عذابآوری. با بیشترین سرعت به پمپبنزین برمیگردند، توی ماشینی که انگار ایستاده است.
عجیب است که آنجا نباشم. من هیچکدامِ چیزهایی که باقی ماندهاند نیستم—نه صندلی عقب، نه پتوی زرد، نه صندلی خالیام—اما چیزی از من در همهی چیزهایی که مال من بودهاند هست.
نگاهم کن. نگاهم کن. نگاهم کن، به پدرم میگویم. او فرمان را محکم گرفته و به دستهایش زیر آب سردِ دستشویی فکر میکند، به بینی من که آنهمه شبیه بینی مادر خودش است، به صدای خودش وقتی از من پرسید: «چیزی قورت دادی؟» و به صدای من، نرم، مثل خط مه روی درهی جادهی بیابانی: «هیچی.»
ماشینی از روبهرو رد میشود و رانندهاش دارد با یکی از آن تلفنهای سیاه بزرگِ Movicom که مدیرها تازه با خودشان حمل میکنند حرف میزند. چند ثانیه طول میکشد تا مادرم حساب کند میتوانسته جلویش را بگیرد، ماشین را متوقف کند و با پمپبنزین یا پلیس تماس بگیرد، هرچند پلیس از آن پمپبنزین هم دورتر است از جایی که الآن آنهایند. و شمارهی پمپبنزین را از کجا میآوردند؟ همهچیز با تأخیری نامتناسب به او آشکار میشود، با اینکه هرگز اینقدر هوشیار نبوده.
«لعنتی…» میگوید. «لعنتی.» و شروع میکند به گریه کردن. و کمی بعدتر هنوز میگوید: «ممکنه روی جاده باشه»، و به پدرم خیره میشود، انگار دارد خاموش میشود.
پدرم آنقدر ترسیده که کلمهای نمیگوید—چشم از جاده برنمیدارد و دستش را از روی فرمان برنمیدارد—اما انگار چیزی به ذهن مادرم رسیده و دوباره درونش روشن میشود. «نمیتونه حرف بزنه. پسرم تنهاست و نمیتونه حرف بزنه.»
و من؟ از کجا دارم نگاهشان میکنم؟ هرچه برایم اتفاق افتاده، مرا به چیز دیگری تبدیل کرده است. گستردهام کرده، بزرگترم کرده. چیزی شدیداً دردناک است، و با این حال من بیرون از بدنم هستم.
وقتی بالاخره پمپبنزین را میبینند، مادرم از شدت حال بد ناله میکند و دستگیرهی در را چنگ میزند. با جیغ لاستیک از جدول رد میشوند و جلوی کافه کجوکوله میایستند. ماشین هنوز کامل نایستاده که او میدود داخل. پدرم موتور را خاموش میکند، پیاده میشود و با دقت به اطراف نگاه میکند: پارکینگ، سپیدارها و فضای استراحت، جادهی نزدیک. مردم کارشان را قطع کردهاند و به او نگاه میکنند. موریس به سویش میآید، شاید برای اینکه دوباره سرزنشش کند، اما پدرم وقت این را ندارد و او هم میرود داخل.
مشتریهایی هستند که پشت میزها غذا میخورند و بعضی دیگر که قفسهها را نگاه میکنند، اما او مادرم را نمیبیند. زنی که با بچههایش نشسته با اشاره پیشخوان را نشان میدهد و دری را که پشت آن است و رویش نوشته شده: خصوصی. پدرم با عجله به سمتش میرود، در را هل میدهد، از راهرویی تاریک پر از جعبه و جنس رد میشود. جیغهای مادرم انگار از ته غاری به گوشش میرسد و پدرم ناگهان میفهمد ممکن است غش کند، این امکانِ غیرقابلقبول وجود دارد که به انتهای راهرو نرسد.
و بعد مادرم فریاد میزند: «کی پیداش کرد؟» و پدرم دوباره نفس میکشد. «کجا بود؟» و پدرم خودش را از دیوار جدا میکند. تقریباً رسیده. من در آغوش مادرم هستم، صورت خودم را در زیر بغل او پنهان کردهام. زنی که هدف این فریادهاست، در سکوت سر تکان میدهد. چهرهاش خسته است، انگار چند بار سعی کرده جواب بدهد و آخر سر منصرف شده. پدرم حالا آنجاست، رسیده، و من نفسش را میشنوم. در اتاق نشیمن خانهای هستیم که به پشت پمپبنزین است. روی زمین، تودهای از مکعبهای چوبی هست که زن برای سرگرم کردن من آورده.
مادرم میخواهد از فریاد کشیدن دست بردارد چون نیاز دارد دوباره نفس بکشد، اما نمیتواند. آنقدر محکم بغلم کرده که انگار باور دارد من میتوانم او را سرپا نگه دارم.
پدرم میداند اگر خم شود و دستش را به طرف من دراز کند، من رهایش میکنم و به سمتش میدوم. میداند این کار در چنین لحظهای چه دردی به مادرم خواهد زد. خودم میدانم، او میداند، مادرم میداند. و با این حال زانوهایش را خم میکند، خودش را به زمین نزدیکتر میکند. نگاهم میکند، صدایم میزند، اسمم را میگوید. ارتعاش تارهای صوتیاش ستون فقراتم را میلرزاند. به خودم میگویم: تکان نخور. میگویم: نه، نه، نه. با خودم حرف میزنم تا صدای او را نشنوم. صورتم را در سینهی مادرم پنهان کردهام، انگشتم را داخل دریچه میبرم و درونش را لمس میکنم. چیزی حس نمیکنم، دیگر آنجا نیستم. اگر چیزی که لمس میکنم خودِ من نیست، پس باید یکی از آنها باشد. اما مادرم اینجاست، بیرون از من، پلکهایم روی بلوزش فشرده شده. پس این پدرم است که لمس میکنم؟
پدرم با وجود بهایی که دارد، دستهایش را به سمتم باز میکند. اما من رها نمیکنم. صدای پدرم دوباره صدایم میزند. مادرم مرا در آغوش میفشارد. هر چیزی که به من آسیب بزند، مادرم را سختتر میکند، اما در این پسزدنِ من چیزی هست که پدر و مادرم را در یک ترس مشترک به هم وصل میکند. این بچه هیچوقت پیش از این پدرش را پس نزده بود. چه اتفاقی افتاده؟
زن دارد به پدرم میگوید: «همین را هم به خانم گفتم—یکی بچه را آورد کافه.»
«اما کجا بود؟» مادرم میپرسد.
زن نمیداند، نپرسیده، باید میپرسیده؟ «یک مدتی صبر کردیم، نه عزیزم؟» زن نزدیکتر میآید، خم میشود تا مرا ببیند و مادرم مرا از او دور میکند. زن میگوید: «و چون این مشکل کوچولو را داشت…» و پوست گلوی خودش را میکشد، «نتوانستیم خیلی با هم حرف بزنیم، مگه نه، عزیزم؟ برای همین، برای احتیاط، به پلیس زنگ زدیم. و باید بگم خیلی هم با ما خوب رفتار کردند، نه؟» زن طوری نگاهم میکند که انگار واقعاً حرفهایش را میفهمم، بعد به مادرم نگاه میکند. «گفتند به محض اینکه گشتشان تمام شود میآیند، و این یعنی هنوز خیلی وقت مانده. میخواهید بنشینید و یک قهوه بخورید؟»
مادرم دوباره شروع میکند به فریاد زدن. «آوردش؟ کی آوردش؟ چه کسی پسرم را آورد اینجا؟» طوری فریاد میزند که انگار حالا بین ما و جوابِ این سؤال فقط میل خودِ زن فاصله انداخته. زن با درماندگی به مادرم نگاه میکند. پشتش به در است، انگار دلش میخواهد نزدیک شود، اما همزمان عقب هم بکشد. میگوید: «شوهرم.»
نامش مثل یکی از همین مکعبهای چوبی میافتد وسط اتاق. موریس. در اتاق نشیمن نیست، و زن نمیداند کجاست. مطمئن است همین اطراف است، در کافه یا بیرون، دنبال یکی از مشتریها. قهوهها را چه کار کند؟ گمان میکرده همهچیز تمام شده. زنی در آشپزخانه فریاد میزند. میرود سمت در، بعد باز میایستد. قهوهها سرد میشوند. چه باید کرد؟
هرچند سالها وقت لازم خواهد بود تا مادرم این صحنه را بفهمد، عاقبت همهچیز را روشن و مشخص به یاد خواهد آورد. به پلیس زنگ زدند و چرا صبر نکردند تا پلیس برسد؟ پلیس داشت به آنجا میآمد—چرا کسی به آنها نگفت؟ چرا هیچکس نگفت؟ به مادر بودن چه ربطی دارد اگر تو آنجا نبودی تا به کمترین تغییر در رنگ یا دمای بدن بچهات توجه کنی؟ همیشه فکر میکرده درهای خانههایی که هیچوقت با دقت نگاهشان نکرده، شبیه آن دری هستند که زن بارها از آن رد شد. در آن لحظه، مادرم که با یک دست مرا چسبیده و با دست دیگر فنجان قهوه را روی میز میکوبد، باور میکند تکتک آدمهایی که آنجا هستند یا خواهند رسید همدستاند. و حالا در تمام آن راهروی طولانی تا کافه، هر وسیلهای—جعبهها، زیرسیگاریها، یخچالهای نوشابه—سنگرهایی از دشمنیاند. هیچکس آنجا به حرفها و صورت مادرم توجه نمیکند. آدمها لقمه برمیدارند، پول میدهند، مینشینند، مثل موجوداتی که نمیدانند یک پسر بچه تنها، در هر سنی، هرگز، بهویژه پسری که حرف نمیزند، ممکن است از بقیه جلو بزند و خودش را به جاده برساند. من هرگز بدون آنها به جاده نمیروم. من گم نشدهام. من هرگز نباید در آن صندلی عقب تنها مانده بودم. چند دقیقهی دیگر، بعد از اینکه پلیس هم با همین اندوه و بیفایدگی حرفهای تکراری را میگوید و با دفترچهای به دست از کافه بیرون میزند، پدرم زن و مرا در ماشین مینشاند و دوباره راه میافتیم. اما مادرم، روبهروی درِ پمپبنزین، هنوز از جا تکان نخورده و باور کرده همدستیِ پنهانی که آن آدمها را متحد کرده، بالاخره چهرهاش را نشان خواهد داد. و بعد موریس را میبیند که از دور، از ته جاده، نزدیک میشود.
صورت موریس از شدت آفتاب سرخ است و دست پینهبستهاش گیرندهی پلاستیکی تلفن عمومی را کنار گوش نگه داشته. به پدرم خیره میشود. نام او را در گوشی میگوید و بعد، پس از سکوتی کوتاه، ناگهان میزند زیر خنده، انگار کسی پشت خط جوکی گفته باشد. حواسپرت حرف میزند، در حالی که صورت و لباس و دستهای پدرم را برانداز میکند. «آره، کی میدونه»، زیر لب میگوید. «این روزها مردم را که میشناسید.» سر تکان میدهد. «بله قربان، البته، افسر.» با بالا دادن مختصر چانه، پدرم را فرامیخواند. موریس بوی بنزین و تنباکو میدهد؛ گوشی را به دستش میدهد و چند قدم عقب میرود. پدرم به چند سؤال جواب میدهد، اسم کامل من و خودش را میگوید، اطلاعات تماس، از جمله شمارهی تلفن خانهمان در البولسون را.
وقتی گوشی را میگذارد، موریس دیگر در کافه نیست. شب اولی که به خانه برمیگردند، وقتی پدرم در آستانهی خواب روی تخت دراز کشیده، از صدای زنگ تلفن در اتاق نشیمن جا میخورد. بلند میشود تا جواب بدهد، و برای اولین بار همان سکوت سرد و تاریکی را میشنود که قرار است سالها گیجش کند. و شبهای زیادی هم بعد از آن میآیند که باز بلند میشود و باز جواب میدهد. چون ممکن است از بوئنوسآیرس زنگ زده باشند و خبر تازهای از پروندهی من داشته باشند—در بیمارستان ایتالیایی، مهمترین خبرها همیشه سحر میرسید. جواب میدهد، همیشه جواب میدهد، با اینکه کسی پاسخی نمیدهد. «الو»، میگوید. «الو!» و مدتی طول میکشد تا بالاخره تسلیم شود و قطع کند.
در روزهای بعد از برگشتمان از بوئنوسآیرس، پیش از حمام، پدرم بدنم را با وسواس وارسی میکند، حتی زیر بغلم و بین پاهایم را. حتی وادارم میکند دهانم را باز کنم. نمیداند دنبال چیست، اما چیزی پیدا نمیکند. مرا در وان پایین میگذارد، مطمئن میشود حتی یک قطره آب هم داخل تراکئوستومی نرود. موهایم را آهسته خیس میکند، شامپو میزند و همزمان حواسش به کف است، که باید فقط از پشت سرم پایین بیاید، و همان فرصت را برای وارسی پوست سرم هم غنیمت میشمارد. انگار حواسش جایی دیگر است که میگوید: «اونجا چند تا مکعب چوبی خوشگل داشتن، هان؟ توی پمپ بنزین…» من روی زانوهایم تمرکز میکنم. مادرم فکر میکند وقتی آنها آنجا نبودند چیزی در پمپ بنزین برایم اتفاق افتاده، اینکه دیگر مثل قبل نیستم. پدرم سرزنشش میکند، میگوید فقط خستهام، اما این چیزی است که میگوید، نه چیزی که فکر میکند. مرا از شانهها میگیرد، رو به خودش میچرخاند، کنار وان زانو میزند. «و آن زن؟ باهات خوب بود؟» سر تکان میدهم. پدرم دوست دارد اینطور نگهم دارد، ببیند کتفهایم هنوز آنقدر کوچکاند که در کف دستهایش جا میشوند. «و آن مرد؟ آن مرد هم باهات خوب بود؟» دوباره سر تکان میدهم و به حبابهای صابون دور زانوهایم نگاه میکنم. «چیزی شد؟» لحظهای صبر میکنیم. «پسرم»، پدرم میگوید پسرم. «کسی اذیتت کرد؟»
ناگهان، همینطور یکهو، از خشم میجوشم. فنر فلزیای هستم که از تشک بیرون زده باشد. نگاهش میکنم، چون نمیتوانم نکنم. او میخواهد چه چیزی را بفهمد؟
«نه؟» پدرم میگوید. «هیچی؟»
دارد خودش جواب میدهد؟ دارد به جای من جواب میدهد؟ دارد التماس میکند یا حکم صادر میکند؟
«اگر کسی اذیتت کرده بود به من میگفتی، نه؟»
دارم به او میگویم. مگر نمیبیند؟ مگر کار پدرم این نیست که از روی صورت آدمها چیزهایی را بخواند که خودشان نمیدانند روی چهرهشان نوشته شده؟ چه چیزی را نمیبیند؟ چه چیزی را نمیشنود؟ بعد خودم را میکشم کنار، از دستهایش درمیآیم. اگر مرا نمیبیند، اگر صدایم را نمیشنود، دستهایش چه فایدهای دارند که در آب نگهم دارند؟ متعجب نگاهم میکند، و من لبهی وان را میچسبم، با نیرویی که خودم هم نمیدانستم دارم خودم را نگه میدارم، و ناگهان میفهمم تصمیمم را گرفتهام: دیگر هرگز این وزن را روی پدرم نگذارم.
شبها، خیلی دیر وقت، وقتی تلفن دوباره زنگ میزند، پدرم دندانهایش را به هم میفشارد و در گوشی زمزمه میکند: «حرامزاده»، و بعد: «میکشمت.» به موریس فکر میکند که مرا در بزرگراه میشناسد، برم میدارد و به کافه میآورد و به زن میسپارد. اما اول، فکر میکند پدرم، بین لحظهای که موریس مرا پیدا میکند و لحظهای که تحویلم میدهد، چه اتفاقی میافتد؟ «ببین من همیشه چقدر زود هرچی بخوای بهت میدم.»
پدرم طرز سؤال پرسیدن موریس و لحن صدایش را به یاد میآورد. نکند برای همین است که هیچوقت پشت تلفن جواب نمیدهد؟ چون پدرم او را از صدا میشناسد؟ بعد از چند روز، پدرم شروع میکند هر شب پیش از خواب سیم تلفن را از دیوار بکشد و صبح دوباره وصلش کند. روزها، وقتی او خانه نیست، تماسها هیچوقت نمیآیند.
وقتی تماسهای مطبهای مختلف بوئنوسآیرس یکییکی تمام میشود، مادرم تشک کهنه را تا کنار تخت من میکشد و برای همیشه میآید توی اتاق من. یک هفته بعد لباسهایش را هم میآورد و اتاقی که مال آن دو بود میشود اتاق پدرم. حالا که تنها شده، بیخوابی هر شب با سیلی بیدارش میکند. به سقف خیره میشود، در حالی که هنوز آدرنالین در انگشتها و پاهایش تیر میکشد. حرصش میگیرد که نیرویی را که برای هر روز لازم دارد شبها هدر بدهد. بلند میشود و دور خانه پرسه میزند. چراغهای آشپزخانه را روشن میکند، به میز و وسایل نگاه میکند، دوباره همه را خاموش میکند، بعد میرود سراغ دو کلید اتاق ناهارخوری، یکی در اتاق نشیمن، و یکی در هر حمام. گاهی میخواهد به اتاق من بیاید، اما مادرم از این رقص شبانهاش خبر دارد و در را قفل میکند، و پدرم به پشتی مبل تکیه میدهد و به تلفن خیره میشود تا خستگی دوباره او را به تخت برگرداند.
یک شب، موریس را در کافه تصور میکند که به ساعتش نگاه میکند، بعد به تلفن عمومی، و صبورانه منتظر میماند تا آنقدر دیر بشود که بتواند زنگ بزند. آن وقت پدرم سیم را دوباره به دیوار وصل میکند. آنقدر مطمئن است تلفن زنگ خواهد خورد که دستش را روی گوشی نگه میدارد، آمادهی برداشتنش با کوچکترین صدا. و تلفن زنگ میخورد. سریع جواب میدهد؛ شبهای بعد حتی سریعتر. یاد میگیرد کلیکی را که قبل از زنگ میآید بشنود، حتی پیش از لرزیدن زنگ گوشی را بردارد. یاد میگیرد گیرنده را آهسته بالا بیاورد، بیآنکه سلام کند، سکوت خودش را تحمیل کند، سیم را محکم بچسبد و منتظر بماند، در حالی که حس میکند خودش هم بخشی از آن تلفن لال است. فکر میکند برای اولین بار در زندگیاش دارد گوش دادن را یاد میگیرد. وقتی مادرم پیگیر نقلمکان ما به جایی نزدیکتر به مدرسهای تخصصی میشود، پدرم در هرآنچه از آن گیرنده میآید آسایشی پیشبینینشده پیدا میکند؛ چیزی که روزبهروز برایش آشناتر میشود. دیگر قطع نمیکند، منتظر میماند تا آن طرف رویش قطع کند. فقط بعد از آن است که سیم را از دیوار میکشد و به رختخواب میرود.
در نهایت، مادرم میگوید این ترتیب بهترین چیز برای من است. پدرم قبول میکند که من و مادرم به لا پلاتا، جایی که پدربزرگ و مادربزرگ مادریام زندگی میکنند، نقلمکان کنیم. در عوض، آنها هزینهی درمان من و شهریهی مدرسهی مخصوص را میپردازند. پدرم موفق میشود ترفیعی بگیرد که بتواند ماهی یک بار پول سفر به بوئنوسآیرس را جور کند تا دو بعدازظهر را با من بگذراند و بعد برگردد به خانهی البولسون، جایی که حالا چون جز او کسی شب آنجا نمیماند، تلفن همیشه به دیوار وصل است. آیا شبهایی که او خانه نیست تلفن زنگ میزند؟ یا وقتی نیست، کس دیگری هست که به جایش زنگ بزنند؟
در میان بچههای لال و ناشنوا و نارساخوان، دوستهای تازه پیدا میکنم، جا میافتم، پیشرفت میکنم. بنا به خواستهی مدرسه، مادرم زبان اشاره یاد میگیرد تا در درسها کمکم کند. زبان اشارهی پدرم محدود میماند به چند عبارت ضروری مثل «تکان نخور»، «بخور»، «دوستت دارم» و «وقت خوابه». دوست دارد بیشتر یاد بگیرد، اما تمام انرژیاش صرف این میشود که آنقدر پول دربیاورد که بتواند بلیت پروازها به بوئنوسآیرس را بدهد. با اینکه حتی یک کلمه هم از دهانم بیرون نمیآید، با دلبستگی میخوانم و گوش میدهم. شیفتهی کمیکبوکهای فرانسوی و انگلیسیای میشوم که پدربزرگم برایم میخواند و ترجمه میکند. او مردی سختگیر است که هر شب لبهی تختم مینشیند؛ بدن عظیمش آنقدر تشک را فرو میبرد که هر دومان بیگناه تسلیم قانون فیزیک میشویم و بدن من به او تکیه میکند. در مدرسه شروع به نوشتن میکنم و در خانه، چون تقریباً هرچه پدربزرگ دم دست داشته قبلاً خواندهایم، دوتایی به فرانسه و انگلیسی برداشتهایمان از خواندهها را مینویسیم. زبانهایی را که او یادم میدهد جذب میکنم، اما خودش حتی یک کلمه اشاره هم یاد نگرفته است. بعد از هر نوبت خواندن، کتاب را میبندد و من یکی از دستهایش را با هر دو دستم میگیرم و ناگهانی به او حمله میکنم. او هم با یک دست بزرگ در جواب مرا میگیرد، انگار حیوانی که من شکارش کرده بودم حالا ضدحمله زده و پیروز شده. این رقص کوتاه و دقیق است. گاهی پدربزرگ از مچها بلندم میکند و میبرد بالا. دیگر نه انرژی دستهای پدرم دور مچ پایم را حس میکنم، نه وارونه آویزان میشوم، آنطور که زمانی آنقدر دوست داشتم؛ اما چیزی در آن معلق ماندن یاد او را زنده میکند. گاهی پدربزرگ بیشتر از آنچه میتوانم تحمل کنم نگهم میدارد. میخواهم دوبار کف بزنم، شیوهی من برای گفتن «بسه»، اما از یک دست آویزانم، و با اینکه دست دیگر را به سینهام و سینهی او میکوبم، او فقط از دستورهایی اطاعت میکند که شنیده شوند. پس صبر میکنم، معلق در هوا.
آنچه پانزده سال بعد رخ میدهد، نه مادرم را غافلگیر میکند، نه پدربزرگ را، نه پدرم را. هرچه را خانواده از یک بچهی نمونه انتظار دارد به دست میآورم: نمرههای عالی دبیرستان، بورسیهی دانشگاهی در بوئنوسآیرس. به انتزاعیترین زبان ممکن رو میآورم، فیزیک ریاضی. مهندسی میخوانم و پیش از آنکه فارغالتحصیل شوم، پیشنهاد کاری شرکتی نفتی در مندوسا را میپذیرم. در جایی از این سالها، پدرم متقاعد شده که تنها کاری که برای من لازم است بکند این است که کنار بایستد، و زمان فقط این نظریه را تأیید کرده. اما فاصلهی من را هر روز حس میکند و فقط بلد است دوام بیاورد.
در خانهی البولسون تماسهای خاموش تلفنی هنوز هم میآیند، هرچند حالا پراکندهتر. هفتهای یک بار، ماهی یک بار، سالی چند بار. تلفنها از دیوار آزاد شدهاند، اما پدرم هنوز تلفن ثابت را نگه داشته است. بهتر میخوابد. اگر تلفن زنگ بزند، جواب میدهد، و بعد از آن حتی آسودهتر میخوابد. یک روز، در قفسهی سوپرمارکت، میبیند باتریهای سکهای حالا روکش ایمنی دارند تا بلع اتفاقیشان را سخت کنند. آنقدر همانجا خیره میماند که یکی از کارکنان میآید بپرسد کمک میخواهد یا نه، اما نه میتواند جواب بدهد، نه میتواند خودش را وادار به خریدن بسته کند. مجبور میشود دو روز بعد برگردد، یکی بردارد و ببرد خانه تا بررسیاش کند. در اتاق نشیمن، زحمت میکشد باتری را از بستهبندیِ تقریباً نفوذناپذیرش بیرون بیاورد. وقتی بالاخره آزادش میکند، آنقدر کوچک است که اگر از میان انگشتانش بلغزد، به زحمت میتواند روی زمین پیدایش کند. انگار برای جلوگیری از یک فاجعه، پدرم باتری را در دهانش میگذارد. لبهایش را میبندد و آن جسم مثل نانِ مقدس لحظهای—کمتر از لحظهای—روی زبانش مینشیند. تلخیِ دناتونیوم بنزوات منفجر میشود، جوانههای چشاییاش را میسوزاند و وادارش میکند آن را تف کند. اینکه روکش محافظ واقعاً کار میکند، از کار نکردنش هم دردناکتر است.
من سالی یکی دو بار پدرم را میبینم. به او خبر میدهم که در مسیرم از بوئنوسآیرس به لا پلاتا برای دیدن مادرم و پدربزرگ و مادربزرگم عبور میکنم، و او سوار هواپیما میشود. در یکی از آن دیدارها، در کافهای نزدیک فرودگاه همدیگر را میبینیم و او میگوید خانهی البولسون بالاخره مشتری پیدا کرده.
با اشاره میپرسم: «کیه؟»
با عصبانیت میگوید: «وای… نفهمیدم.»
با دستهایم اشاره میکنم: «مهم نیست»، چون «مهم نیست» از آن نشانههایی است که بالاخره یاد گرفته است.
میگوید: «دارم میآم بوئنوسآیرس. به هم نزدیکتر میشیم.»
مؤدبانه لبخند میزنم. میدانم این به این معنا نیست که رابطهمان عوض خواهد شد. من در آپارتمان جاداری زندگی میکنم با سه گربهی آرام و یواشکی. دوستدختر دارم، ماشینی تقریباً نو دارم، و دوستانی که با آنها بیلیارد بازی میکنم. اما او تقریباً هیچوقت دربارهی هیچیک از اینها سؤال نمیکند. برای او، دیدن من هنوز فقط یعنی آمدن به بوئنوسآیرس. انگار نمیفهمد من از آن هم دورتر زندگی میکنم و آنقدر اتفاقهای مختلف در زندگیام میافتد که گاهی هفتهها میگذرد بیآنکه اصلاً به او فکر کنم.
روزی که کلیدهای خانهی البولسون را تحویل میدهد، برای آخرین بار سیم تلفن را از دیوار جدا میکند و گوشی را همراه چیزهای دیگری که به نظرش شکنندهاند بستهبندی میکند. چند ساعت بعد شرکت حملونقل برای بردن وسایل و جعبهها میآید، اما چیزهای مهم با خودش در ماشین سفر خواهند کرد. بعد از تقریباً بیست سال، پدرم دوباره دارد آن هزار و پنجاه و پنج مایل میان البولسون و بوئنوسآیرس را رانندگی میکند.
چون عصر راه افتاده، شب را در نوکن میماند و صبح زود روز بعد دوباره راه میافتد. حالا که پمپبنزینهای زیادی در مسیر هست، حالا که بنزین دو برابر دوام میآورد، هیچ نیازی نیست در خنرال آچا بایستد، و با این حال خودش را میبیند که همانجا توقف میکند. ساعت یازدهونیم است که به پمپبنزین YPF نزدیک میشود و فقط دو ماشین کنار پمپها بنزین میزنند. پدرم زیر سپیدارها پارک میکند، حالا از آنچه به خاطر داشت بزرگتر و نقرهایتر شدهاند. به سمت کافه راه میافتد، هوای صبح را فرو میدهد و به این فکر میکند که بین لحظهای که دیروز از خانه بیرون آمده و امشبی که به بوئنوسآیرس میرسد، در حال زیستنِ وضعیتی است که به هیچجا تعلق ندارد. هوایی را که سرد وارد شده و حالا گرم بیرون میآید پس میدهد و این ناپدیدشدن موقت را نوعی آسودگی تجربه میکند. شستهایش را در جیبهایش گیر میاندازد، عادتی که در مردهای آرام و مطمئن دیده است.
کافهی قدیمی حالا فروشگاه سلفسرویس شیشهای با درهای کشویی خودکار است. فقط پیشخوان بلند و محکم چوبی همانجا مانده و کمی گرما به فضا میدهد. و پشت آن، با همان تابلوی PRIVATE، همان درِ لولاییای قرار دارد که سالها پیش از آن رد شده بود. از اینکه تلفن عمومی را نمیبیند تعجب میکند. کسی میگوید: «ببخشید» و آرام او را کنار میزند. جایی که تلفن بود، حالا دستگاه خودپرداز است. پدرم گیج میشود. نمیداند برای چه آمده، و نبودنِ تلفن گیجترش میکند. آمده با موریس حرف بزند؟ پدرم در عمرش هیچوقت مردی را نزده. آیا آمده این کار را بکند؟ به موریس خواهد گفت: «خانه را فروختم. حالا ببین به کی زنگ میزنی.»
زن را میشناسد. هنوز بلندقد و درشتهیکل است، هرچند موهایش حالا سفید و بیجان شدهاند. دو کارمند پشت صندوقها کار میکنند و او در میان دستههای کاغذ دنبال چیزی میگردد. همان برگه را که میخواهد پیدا میکند و به سمت درِ پشت پیشخوان میرود. بعد ناگهان میایستد، با اخم به او برمیگردد.
«شمایی»، میگوید.
دور پیشخوان میآید. «حال پسره چطوره؟» انگار واقعاً منقلب شده. پدرم میگوید: «خوبه، خوبه.»
«ما رو یادش هست؟»
«اوه، آره، حتماً.»
میفهمد عصبی است.
«چه ترسی به جونمون انداخت، میدونید… نمیدونستیم از کجا پیداش شده، نمیدونستیم چطور کمکش کنیم.»
زن سرش را کج میکند و به پدرم نگاه میکند. «بیچاره کوچولو.»
همانطور با نوستالژی وارسیاش میکند، انگار با هم از درامی چندروزه و چند هفتهای جان سالم به در بردهاند و حالا باید کمی وقت بگذارند تا در دیدار دوبارهشان جا بیفتند.
«بیایید. میخوام یه چیزی نشونتون بدم»، و با اشاره او را به سمت درِ پشت پیشخوان میبرد.
از راهروی بلند میگذرند که هنوز هم پر از جعبه است. لحظهای، پدرم این احساس را دارد که وقتی به انتهایش برسد، دوباره مرا آنجا خواهد یافت، شاید حتی مادرم را هم. اگر همهچیز دوباره از اول شروع شود، آیا این بار اطلاعات لازم را خواهد داشت تا اوضاع را عوض کند؟ از اینکه میبیند اتاق نشیمن هنوز آنهمه شبیه گذشته است میترسد.
زن میگوید: «این خوشگله رو نگاه کنید»، و از روی قفسه قاب عکسی برمیدارد. «امیدوارم ناراحت نشید. فقط اینکه ما بچه نداریم—نمیدونم، همینطوری گذاشتمش اینجا.»
نقاشیای است که من کشیدهام: پدرم، مادرم و من میان آن دو. زن میگوید: «هر طوری بلد بودم سعی کردم سرگرمش کنم. برایش از کافه مکعبهای چوبی آوردم، بهش آبنبات تعارف کردم، گذاشتم تلویزیون نگاه کنه. آخرش فقط وقتی نشست و نقاشی کشید، برای مدتی حواسش پرت شد.»
در نقاشی، دستهای من زرد و بزرگاند، انگشتهایم باز است، و جای حنجرهام یک آویز سیاه هست، مثل چشمی عظیم.
زن میگوید: «آخ، چه بچهی نازی بود. من همان موقع داشتم فکر میکردم اگر کسی دنبالش نیاد، چطور شوهرم رو راضی کنم نگهش داریم.»
پدرم میگوید: «اما یه چیزی شد، نه؟»
«منظورتون چیه؟»
پدرم احساس میکند صدایش عوض شده. خشم ناگهانی رسیده، با دردی که درد ندارد بدنش را منقبض کرده، هرچند چشمهایش را پر آب میکند. فکر میکند الآن بهترین لحظه است که موریس از در بیاید، حالا که بدنش انگار خودش را برای نبرد آماده کرده.
«میدونم یه چیزی شد»، میگوید پدرم.
لبخند زن محو میشود.
«پسرم بچهی خوبی بود. سه عمل جراحی را پشت سر گذاشته بود و هیچوقت لبخند از صورتش نمیافتاد. اما ما فقط یک ساعت او را اینجا با شما تنها گذاشتیم و دیگر هیچوقت مثل قبل نشد.»
«چی دارید میگید؟»
و بعد، بله، موریس وارد میشود. پیرتر، لاغرتر. کیف پول بازی در دست دارد و دستگاه کارتخوانی. همانطور از اتاق نشیمن میگذرد که بیست سال پیش میگذشت، احتمالاً باز هم به سمت همان صندوقچه. وقتی پدرم را میبیند، میایستد.
«تو»، میگوید و دستی را که کیف پول را گرفته پایین میآورد. «این بار دیگه چی گم کردی؟»
زن میگوید: «موریس…»
پدرم میگوید: «یه چیزی برای پسرم اتفاق افتاد.»
موریس میگوید: «و ظاهراً این دوروبر همه همیشه باید در خدمت تو باشن، نه؟ یادت هست یک بار هم گمش کردی؟ گمش کردی و ما برات پیداش کردیم.»
«کی پیداش کرد؟»
«من»، میگوید موریس.
«کجا بود؟»
«کنار تلفن.»
موریس سرش را تکان میدهد، انگار به خودش لبخند میزند.
«بیا.»
موریس میرود سمت راهرو و پدرم دنبالش میرود. موجی از سرگیجه را حس میکند و سعی میکند لابهلای جعبهها زمین نخورد. این جعبهها بعد از بیست سال هنوز آنجا چه میکنند؟ زن پشت سرشان میآید، صدای قدمهایش نزدیک میشود. در فروشگاه همهچیز هنوز در حرکت است.
«اینجا»، موریس میگوید و جلوی خودپرداز کوچک میایستد.
زن توضیح میدهد: «اینجا همانجاست که تلفن بود.»
موریس گیرندهای خیالی را تا ارتفاع سینه بلند میکند و بعد آن را تا جایی میان لگن و زانویش پایین میآورد. عمودی نگهش میدارد.
«تقریباً اینقدری»، میگوید، و با کف دست دیگر قدِ من در آن سن را نشان میدهد. «پسرِ تو یه جوری تونسته بود گوشی رو پایین بکشه، اما به دکمهها نمیرسید.»
بیآنکه گیرندهی خیالی را تکان دهد، چیزی را در دستش تف میکند و در جیب میگذارد. «من هم به بچه گفتم: شماره را بگو، من میگیرم.» زن با سر حرفش را تأیید میکند.
پدرم میگوید: «پسر من حرف نمیزنه.»
فشاری که در سینهاش هست بهزحمت میگذارد دیافراگمش کار کند.
«که چی؟ بچه خواست با باباش حرف بزنه، منم شمارهی بابا را گرفتم.»
فشار آنقدر زیاد است که درد نمیگذارد پدرم فکر کند.
«اما از کجا فهمیدی میخواد با من حرف بزنه؟»
«چی بگم؟ بچه به گوشی اشاره کرد، منم پرسیدم: میخوای با مامانت حرف بزنی؟ سرش را تکان داد. بعد گفتم: میخوای با بابات حرف بزنی؟ سرش را تکان داد. همهچیز برای تو اینقدر پیچیدهست؟» موریس زل میزند به او. «منم وانمود کردم شماره میگیرم و گذاشتم کار خودش رو بکنه. تو هم همین کار را میکردی، نه؟»
پدرم گریه میکند. موریس چشمهایش را از کلافگی گشاد میکند. «من واقعاً تو را نمیفهمم. واقعاً نمیدونم دیگه چه کاری باید برات بکنم.»
پدرم میگوید: «فقط اینه که پسر من حرف نمیزنه. اگر پسرم زنگ بزنه، چطور باید به من بگه خودشه؟»
دستهای پدرم کنار بدنش میافتد و انگشتهایش تقریباً نامحسوس تکانی میخورند، مثل دستهای کسی که خوابیده و شاید خواب میبیند میخواهد جلوی افتادن خودش را بگیرد یا چیزی شکننده را که دارد میافتد بقاپد؛ و از آن لحظه به بعد هرچه آن روز میگذرد دیگر اهمیتی ندارد.
هفده سال بعد، پدرم میمیرد، و من در آن آپارتمان بوئنوسآیرس که هرگز به آن عادت نکرد، کنار تختش میمانم تا دکتر بیاید و گزارش را بنویسد. از کنار تختش به او میگویم: «نگران نباش، بابا. اوایل خوشحال بودیم. همین کافی است. همهچیز درست میشود، بابا.» و چون هنوز هم جوابی نمیدهد، آن سوراخی را که شبیه چشم است لمس میکنم. درون پدرم را لمس میکنم، و رهایش میکنم.