نوشته: Donna Tartt (منتشر شده در شماره ۳۴۹ نشریه HARPERS، جولای ۲۰۲۴)
انتخاب و ترجمه به فارسی: camamag.ir
در اواخر قرن نوزدهم، نقاش جیمز مکنیل ویسلر با صدایی خشن و سرکش، خطاب به آیندگان—و از فراز سرِ عوامزدگان دنیای هنرِ زمان خودش و حتی زمان ما—فریاد زد:
«گوش کنید! هیچوقت دورهای هنری وجود نداشته. هیچوقت ملتی عاشق هنر نبوده.»
این فریادِ خشن از دل عصر زیبای «بل اپوک» (دوره Belle Époque در اروپا)، هنوز هم به همان اندازه تکاندهنده است—بهویژه در چشمانداز سوخته و فرسودهی امروز ما، جایی که «هنر» به معنای واقعیاش—هنر با A بزرگ—اغلب بهعنوان مفهومی کهنه و پشت ویترینهای مخملی محبوس دیده میشود؛ چیزی که یا به ابزار دستورکارهای فرهنگی تقلیل یافته، یا توسط نظریهها تکهتکه شده، یا در قالب فرمولهای پیشبینیپذیر تقلید شده، یا برای تبلیغات و نرمافزارها غارت و مسخره شده—و اگر هیچکدام نباشد، در زرقوبرق تحریکات تکنولوژیک بهکلی نادیده گرفته شده است.
در سال ۱۷۹۴، شیلر میپرسید:
«هنرمند چگونه میتواند خود را از فساد زمانهای که از هر سو احاطهاش کرده، محافظت کند؟»
تعقیب بیوقفهی پول و موفقیت، باج دادن به سلیقهی عمومی، سنگینی ایدئولوژی و سیاست و هر نوع دگم—و همانطور که کوئینسی جونز بهدرستی گفته:
«خدا از اتاق بیرون میرود.»
و حالا، در کابوس شتابزدهی ما—جهانی از صفحهها و الگوریتمها که هر روز سریعتر میشود—هنر و هنرمندان نهتنها با همان فشارهای قدیمی، بلکه با فشارهایی تازه مواجهاند که ویسلر حتی تصورش را هم نمیکرد.
در کتاب ظریف و تیزبینانهی جِی.اف. مارتل، بازپسگیری هنر در عصر صناعت، او یادآوری میکند چیزی را که بیشتر هنرمندان، اگر با خودشان صادق باشند، از قبل میدانند:
اینکه هنر قابل رمزگشایی نیست، پایانپذیر نیست، و نمیتوان آن را در خدمت اخلاق یا ایدئولوژی خاصی قرار داد. نمیتوان آن را به کارکردی مشخص محدود کرد یا در دستهبندیهای تاریخی جای داد.
مارتل، در ادامهی سنت اسکار وایلد، میگوید:
تمام هنر کاملاً بیفایده است.
و با این حال، همین بیفایدگی است که آن را به نیرویی رهاییبخش تبدیل میکند.
اما تعریف مارتل از «هنر» فراتر از هنرهای زیباست. او آن را نیرویی رازآلود میبیند که از اعماق پیشاتاریخ وارد جهان شده—نه بهعنوان محصول فرهنگ، بلکه همچون نوری که از جایی دیگر به جهان ما تابیده است.
هنر، مثل رؤیا، به ما دسترسی میدهد به بخشهایی از روان—و حتی جامعه—که در غیر این صورت قابل دیدن نیستند.
و مثل پیشگویی، میتواند از میان لایههای دروغین فرهنگ عبور کند و ما را از حس فراگیر غیرواقعی بودن بیدار کند.
در جهانی که هر روز بیشتر به پیکسل فرو میریزد، مارتل معتقد است که یکی از کهنترین شیوههای شناخت انسانی—هنر—شاید بهترین امید ما برای عبور از این لحظهی تاریخی باشد، بدون آنکه نابود شویم.
نقاشیهای سیهزار سالهی غار شووه، تصاویری شبحگونه از اعماق زمان هستند که معنای دقیقشان برای ما نامشخص است. اما با این حال، نوعی حس خویشاوندی عمیق در ما ایجاد میکنند—و چیزی را منتقل میکنند که نهتنها درباره نیاکانمان، بلکه درباره خود ماست.
ما نمیدانیم چرا انسانها هنر خلق میکنند.
اما میتوان استدلال کرد که هنر، قابلیتی ذاتی در انسان است—پیش از فرهنگ و جامعه.
در طول تاریخ، هنر نیرویی بوده که پارادایمهای قدیمی را میشکند و امکانهای جدید را به وجود میآورد.
اما تفاوت اصلی هنر با «صناعت» این است که:
هنر ناخودآگاه دارد. هنر فکر میکند. هنر رؤیا میبیند.
یک اثر هنری ماندگار—نقاشی، اپرا یا فیلم—یک رؤیای جمعی است: فضایی که افراد مختلف میتوانند واردش شوند، در آن حرکت کنند، و در طول زمان و زبان، آن را دوباره و دوباره تجربه کنند.
مارتل مینویسد:
«هنر تنها وسیلهی واقعی ما برای مواجههی جمعی با روان است، آن هم بر اساس قواعد خودِ روان.»
برخلاف صناعت، هنر را نمیتوان به اجزایش تقلیل داد بدون اینکه آن را تحریف کنیم.
عمق آن مثل رؤیاست: غیرخطی، پایانناپذیر، و دائماً زاینده.
از دست دادن ارتباط با هنر، یعنی از دست دادن ارتباط با آنچه در ما رازآلود و انسانی است.
هنر ما را به «واقعیت» وصل میکند—واقعیتی با R بزرگ.
نه واقعیت تجربی یا علمی، بلکه چیزی لغزندهتر و عمیقتر—آنچه والتر بنیامین «چهرهی واقعیِ سوررئالیستیِ وجود» مینامد.
این، سوررئالیسم بسته و تکرارشوندهی هوش مصنوعی نیست، بلکه واقعیتی باز و غیرقابل پیشبینی در مرزهای تجربه است—جایی فراتر از سنجشپذیری، فراتر از ایدئولوژی، فراتر از دستهبندیهایی مثل گذشته و آینده، زندگی و مرگ.
بازگردیم به ویسلر:
«هنر اتفاق میافتد—هیچ کلبهای از آن در امان نیست، هیچ شاهزادهای نمیتواند به آن تکیه کند…»
بخش زیادی از هنر در فضاهای بیفایده و میانتهی رخ میدهد—در همان چیزی که ییتس «انبار استخوانها و کهنهپارچههای دل» مینامد.
در شکافها، حاشیهها، جاهای نادیده گرفتهشده.
در این فضاها، زمان متوقف میشود—و گاهی شکاف، پیشگویی، یا حتی معجزهای رخ میدهد.
وقتی ارزش «بیفایدگی» را میپذیریم و اجازه نمیدهیم توسط نظامهای صناعت مصرف شویم، بهنوعی ناخواسته به سوی امر متعالی میچرخیم—و از طریق رؤیا، به آیندهای تازه راه پیدا میکنیم.
در مقابل، صناعت همیشه میخواهد مخاطب را به سمت نتیجهای از پیش تعیینشده هدایت کند—و به همین دلیل سادهانگار و خطابهای میشود.
اما هنر چنین نمیکند.
هنر به ما کمک میکند با جهان فکر کنیم، نه دربارهی آن.
درون یک اثر هنری واقعی، شکافها باز میشوند. ابهامها ظاهر میشوند. نورهای غیرمنتظره از میان تاریکی میتابند. ارتباطات پنهان آشکار میشوند—و حتی شاید راههای فرار.
آیا اغراق است اگر بگوییم در این چشمانداز فرسودهی ما، این مسیرِ نادیدهگرفتهشده شاید تنها راه باقیمانده باشد؟
یا اینکه هنر آخرین قلمرو دستنخوردهی روان انسان است؟